برخلاف اینکه خیلیها شوپنهاور رو شخصی کاملا منفی و بدبین میدونند ولی من از زاویه متفاوتی بهش نگاه میکنم و از خوندنش لذت میبرم. روی زندگی و روی کتابهایی که میخونده خیلی فکر میکرده و به نتایج جالبی میرسیده که یه نمونهاش رو اینجا میبینید.
این تکهای از دفتر سوم، جلد اول کتاب جهان همچون اراده و تصور هست که میشه روش تامل کرد:
“هنگامی که خود را در تامل بر عظمت بی انتهای جهان در زمان و مکان غرق کنیم، و به هزارههای گذشته و هزارههایی که در راهاند بیاندیشیم، یا هنگامی که افلاک شب عوالم بیشمار را پیش چشممان میآورند، و اینگونه بیکرانگی جهان را بر آگاهیمان خاطرنشان میسازند، احساس میکنیم که به هیچ تقلیل یافتهایم؛ خود را به عنوان افراد، به عنوان اجسام زنده، و به عنوان پدیدارهای فانی اراده، همچون قطراتی در اقیانوس احساس میکنیم که به هیچ میرسند و ناپدید میشوند. اما در برابر چنین خیالی از هیچی خودمان، در برابر چنین امر امانناپذیر دروغینی، این آگاهی بیواسطه سر برمیآورد که تمامی این عوالم تنها در تصور ما و تنها به عنوان اشکال دیگر ذهن ابدی شناسایی ناب وجود دارند. همین که فردیت را فراموش کنیم، خود را همین ذهن ابدی مییابیم؛ این ذهن حامی ضروری تمام عوالم در تمام ادوار است. وسعت جهان که تا پیش از این آرامش خاطرمان را بر هم میزد، اکنون به ما وابسته است؛ وابستگی ما به آن به خاطر وابستگی آن به ما از میان رفته است. اما این همه یکباره به اندیشه نمیآید، بلکه خود را همچون یک آگاهی صرفا احساسی نسبت به این نکته نشان میدهد که ما از این یا آن جهت (که با فلسفه روشن میشود) با جهان یکی هستیم، و از این رو به خاطر بیکرانگی آن نه و . کوچک بلکه بزرگ میشویم. این آگاهی احساسی است نسبت به آنچه اوپانیشادها مکرر و به انحای مختلف، اما به بهترین وجی در قولی که یش از این نقل شد بیان میکنند:
“من یکسره تمامی این خلقتم، و جز من موجود دیگری نیست. (اوپانیشادها، ج1، ص.122).
این استعلایی به ورای فردیت خودمان، و احساسی از امر والا است.” (جهان همچون اراده و تصور، ج1، دفتر 3، ص213)
این پاراگراف از این کتاب به اندازه کافی روشن هست و به نظرم نیاز به توضیح اضافهای نیست.
چه مفهوم زیبایی! من با تمام جهان یکی هستم و من یکسره تمامی این خلفتم🌱