گاهی یه تجربهی ساده، مثل نگاه کردن به پشت پلک بسته، میتونه منو ببره به جایی عمیقتر از هر چیزی که تا حالا توی دنیای بیرون دیدم. نوری که نه از چراغ میاد، نه از خورشید؛ بلکه انگار از یه جایی وسط ذهن و هستی میتابه. این پست، حاصل مواجههی من با همون نورهاست؛ تجربهای که از بچگی باهامه و هر بار یه چیز تازه ازش کشف میکنم.
یه فضای سیاه با کلی نورهای رنگی
وقتی چشمهامو میبندم، توی تاریکی پشت پلک، یه سری لکههای نورانی ظاهر میشن. رنگهاشون معمولاً بنفش، قرمز، صورتی یا سفیدن. شکل مشخصی ندارن ولی همش در حال حرکتن. بعضی وقتا پررنگن، بعضی وقتا محو. دیدن این نورها باعث میشه یه حس آرامش عمیق توی بدنم پخش بشه؛ توی قفسه سینه، توی پیشونیم، توی نفسهام. انگار یه رهایی سبک و نرم بهم دست میده. این تجربه از بچگی باهام بوده، یهجور حس ورود به فضایی ماورایی و بیزمان.
چی توی ذهنم میگذره وقتی این نورها رو میبینم؟
وقتی چشمهام بستهست و این نورها جلوی چشمم میرقصن، ذهنم فعال میشه. بعضی وقتا حس میکنم میتونم با ذهنم فرم و رنگشونو تغییر بدم. این یه تجربه صرفاً بصری نیست؛ تخیل، حافظه، احساس، قضاوت و حتی خواستن، همشون وارد ماجرا میشن. یاد خاطرهای از بچگی میافتم که با دیدن این نورها یه حس ترکیبی از آرامش و ترس رو تجربه کردم.
نگاه من
برای من، این نورها نشونهی فعاله شدن چشم سوم هستن. انگار دارم وارد یه لایهی دیگه از آگاهی میشم. یه فضای بینجهانی، یه جور کوانتوم آگاهی که نه توی این دنیاست، نه کاملاً بیرون از منه. این نورها، مادهی خام تصویرسازیهای ذهنیمنان. یه جور دروازهان برای ورود به دنیای درون، به جهانی که باهاش زندگی میکنم ولی همیشه جلو چشمم نیست.
توی بدنم چی میگذره؟
بدنم خیلی واضح به این تجربه واکنش نشون میده. ضربان قلبم کم میشه، تنفسم عمیقتر میشه، قفسه سینم سبک میشه، حتی پیشونیم حس باز شدن پیدا میکنه. خیلی شبیه لحظهایه که توی مدیتیشن عمیق فرو رفتی و یه حس یکی شدن با فضا بهت دست میده.
حس عجیب بیزمانی و بیمکانی
یکی از ویژگیهای عجیب این تجربه، اینه که زمان توش حل میشه. وقتی دارم این نورها رو میبینم، دیگه گذشته و آینده برام وجود نداره. یه «اکنون» بیانتهاست که توش گیر میافتم. این لحظه، به شدت خالصه. نه چیزی باید حل شه، نه چیزی باید عوض شه. فقط بودنه.
این تجربه برای همهست؟
نمیدونم چقدر از بقیه آدمها همچین چیزی رو تجربه میکنن، ولی حس میکنم این یه امکان مشترکه. یه دریچهایه که میتونه برای هر کسی باز بشه، اگه لحظهای توی تاریکی بشینه، پلکهاشو ببنده و به خودش اجازه بده «ببینه». شاید این تجربه از بیرون شخصی به نظر بیاد، ولی توی عمقش یه ریشهی جمعی داره.
کاربردهای این تجربه برای زندگی من
🔹 از این نورها توی تمرینهای مدیتیشن و ذهنآگاهی استفاده میکنم تا ذهنم رو آروم کنم.
🔹 خیلی وقتا وقتی میخوام ایدهپردازی کنم یا خلاقیت به خرج بدم، چند دقیقه میرم توی این فضا تا ذهنم باز شه.
🔹 بهعنوان یه فضای درمانگر، به این تجربه نگاه میکنم. گاهی که ذهنم شلوغه یا احساس سنگینی دارم، میرم تو دل این نورها.
🔹 برای من اینا فقط نور نیستن؛ یه جور زبان هستیان. یه جور پیام نوری از درونم.
سفری به دنیای درون
دیدن نورهای پشت پلک بسته برای من فقط یه تجربهی بصری ساده نیست؛ یه سفره به دنیای درون. جایی که زمان معنی نداره، بدن آروم میگیره، ذهن تصویر میسازه و آگاهی بیدار میشه. این نورها برام حکم کدهای پسزمینهی آفرینش رو دارن. باهاشون ارتباط دارم، باهاشون حرف میزنم، و ازشون الهام میگیرم.
اگه این تجربه رو داشتین، یا وقتی چشمهاتون رو میبندین چیزی شبیه به این نورها میبینین، توی بخش دیدگاهها برام بنویسین. دوست دارم بدونم شما هم به این دریچهی درون وصل شدین یا نه. شاید بتونیم با هم یه نقشهی جدید برای دنیای نادیده طراحی کنیم…

درود استاد گرامی سالهاست که بااین رنگها آشنا هستم . رنگهای پشت پلک بسته. واقعا منو میبره به محدوه صفر باهاشون عشق میکنم . اما اخیرا یک چشم دقیقا وسط پیشونی بین دو ابرو خیلی واضح میبینم که نگاهش مثل یک ناظر هست و همیشه به رنگ آبی زیبا در حالی که چشمان خودم قهوه ای پررنگ هست اما اون برنگ آبی بسیار قشنگ هست . گاهی خودمو با این چشم سرگرم میکنم و تمام فکرهام ناپدید میشن . گاهی هم یک فیلم زنده از یک عمارت و میبینم که انگار در آنجا حضور دارم و تمام نواحی و سرکشی… ادامه دیدگاه
استاد به تمام نکات توجه میکند منم از حالا روی نورها توجه کنم
اون نورها برای من سیله و سفیده. و احساسی شبیه گیج شدن
👌👌💚💚💚
سپاس از شما استاد مهربان
بله این نورهای سفید رو من هم تجربه کردم ولی توصیفی که شما گفتین و چیزایی که نوشتین خیلی زیبا بود ،دیدم نسبت به این نورها کاملا عوض شد واز این به بعد قطعا ارتباطم فرق خواهد کرد
چه قشنگ.
حتما امتحانش می کنم.