گاهی پیش میاد که ذهنمون شبیه یه اتاق دربسته و خاکگرفته میشه. هر چی بیشتر توش میچرخیم، بیشتر گرد و خاک به هوا بلند میشه. هر فکری که میاد، یه فکر دیگه رو صدا میکنه و همینطور این زنجیره ادامه پیدا میکنه. منم سالها توی همین اتاق زندگی میکردم؛ پر از صدا، پر از گفتوگوهای بیپایان، پر از قضاوت و تحلیلهایی که هیچوقت به جایی نمیرسیدن.
تا اینکه با هواپونوپونو آشنا شدم. اوایل فکر میکردم فقط یه تکنیک سادهست؛ چهار جمله که باید تکرارشون کنم. اما وقتی اولینبار با نیت و توجه واقعی این جملات رو گفتم، حس کردم انگار یه جویبار آروم از وسط اون اتاق خاکگرفته رد شد. صدای آب، گرد و خاک رو خوابوند و هوای اتاق رو تازه کرد.
اگه نمیدونید هواپونوپونو چیه، میتونید توی کانال تلگرام “هدیههای یاسین رحمانی” عضو شید و دورههای رایگان و پادکستهای رایگان اونجا رو بشنوید تا کامل یاد بگیرید. آی دی این کانال تلگرام yasinrahmani_com هست. همچنین میتونید روی گزینه زیر بزنید:
شروع تغییر
کمکم فهمیدم که این جملات، فقط واژههای معمولی نیستن. هر بار که میگم: «متاسفم، لطفاً منو ببخش، دوستت دارم، متشکرم» حس میکنم این کلمات مثل قطرههای بارون، آرامآرام به عمق وجودم نفوذ میکنن. انگار این قطرهها میرن و توی لایههای پنهان ذهنم، جایی که سالها دست نخورده مونده، شروع میکنن به شستن و پاککردن.
جالب اینجاست که این کار بیسروصدا اتفاق میفته. هیچ صدای بزرگی، هیچ اتفاق نمایشی. فقط یه جور سکوت خاص، که کمکم جای همهمهی افکار رو میگیره. این سکوت، سکوتی نیست که آدم رو معذب کنه. برعکس، مثل بغلکردن گرمه.
اتاق آرامش
با تکرار بیشتر جملات، متوجه شدم یه فضای ذهنی خاص برام ساخته شده. میتونم این فضا رو ببینم، حتی وقتی چشمهام بستهست. شبیه یه اتاق دنج و تمیزه. دیوارهاش سادهان، اما یه نور ملایم از وسط اتاق میتابه. این نور نه چشم رو میزنه و نه کمرنگه؛ دقیقاً به اندازهایه که حس امنیت و گرما بده.
هر بار که جملات رو تکرار میکنم، انگار این نور پررنگتر میشه. همهی صداهای مزاحم، همهی افکار پراکنده، حتی خاطراتی که بیاجازه وارد ذهنم میشن، پشت در این اتاق میمونن. داخل این اتاق فقط من هستم و صدای آرام و پرطنین جملاتی که تکرارشون میکنم.
گفتوگوهای ذهنی که خاموش میشن
قبل از هواپونوپونو، ذهنم مثل یه رادیوی قدیمی بود که هر موجی رو میگرفت. از خاطرههای تلخ گرفته تا نگرانیهای فردا، از قضاوتهای بیرحمانه دربارهی خودم تا نقدهای همیشگی دربارهی دیگران. این صداها بیوقفه میومدن و میرفتن، انگار هیچ کلید خاموشی وجود نداشت.
ولی وقتی این جملات رو با توجه میگم، این رادیو کمکم صداش رو پایین میاره. اولش فقط کمی آروم میشه، ولی با ادامه دادن، کامل خاموش میشه. جاش رو یه سکوت عمیق میگیره. سکوتی که توش نفس کشیدن راحتتره، قلب آرومتر میزنه، و انگار همهی بدن یه نفس راحت میکشه.
حس رهایی
یکی از شگفتانگیزترین چیزهایی که در این مسیر فهمیدم، اینه که سکوت ذهنی، خودش یه جور آزادیه. وقتی افکار، خاطرهها و گفتوگوهای بیپایان ذهنی فروکش میکنن، یه فضای خالی ایجاد میشه. اما این خالی بودن ترسناک نیست. درست مثل اینه که بعد از سالها، از یه اتاق تاریک بیرون بیای و زیر آسمون باز بایستی.
این حس رهایی، با هر بار تکرار جملات بیشتر میشه. حس میکنم بندهایی که سالها دور قلب و ذهنم پیچیده شده بودن، یکییکی باز میشن. دیگه لازم نیست با خودم بجنگم یا همهچیز رو تحلیل کنم. فقط کافیه جملات رو بگم و بذارم این جریان، کار خودش رو بکنه.
ذات هواپونوپونو برای من
برای من، ذات این تکنیک خیلی واضحه:
تکرار آگاهانهی جملاتی که مثل جویبار زلال وارد ذهن میشن، همهچیز رو میشورن، و جاش رو با آرامش و آزادی پر میکنن. این فقط یه تمرین ذهنی نیست، یه جور سفر درونیه. سفری که هر بار انجامش میدم، حس میکنم یه قدم به مرکز وجودم نزدیکتر میشم.
وقتی دیگران هم تجربه میکنن
چیزی که جالبترش میکنه اینه که وقتی با دیگران دربارهی این تجربه صحبت کردم، اونا هم چیزی شبیه به این رو حس کرده بودن. هر کس تصویر ذهنی خودش رو داشت؛ یکی گفته بود اتاقش پر از گلهای سفید بوده، یکی دیگه گفته بود انگار توی یه ساحل خلوت قدم میزده. اما همه، اون آرامش و سکوت ذهنی رو مشترکاً تجربه کرده بودن.
این یعنی ذات ماجرا برای همه یکیه، حتی اگه ظاهرش فرق داشته باشه. مثل یه آهنگ که هر کس با ساز خودش میزنه، ولی ملودی همونه.
استمرار و عمق گرفتن تجربه
یه نکتهی مهم اینه که این تجربه با استمرار عمیقتر میشه. اوایل، این اتاق آرامش برای من فقط چند لحظه دوام داشت. ولی حالا، بعد از ماهها تکرار، میتونم مدتها توش بمونم. حتی بعضی وقتها وسط کارهای روزمره، بیدلیل حس میکنم وارد اون اتاق شدم. این یعنی ذهن یاد گرفته مسیر رو خودش پیدا کنه.
این عمق گرفتن تجربه، نشون میده که هواپونوپونو فقط یه تکنیک لحظهای نیست. مثل کاشتن یه دونهست که اگه هر روز بهش آب بدی، کمکم ریشه میگیره و تبدیل به یه درخت میشه.
جمعبندی تجربهی من
اگر بخوام همهی این حرفها رو توی یه جمله خلاصه کنم، میگم:
هواپونوپونو برای من، راهی بوده برای برگشتن به خانهی درونم. خونهای که سالها توی شلوغی و گرد و خاک گم شده بود، ولی با تکرار همین چند جملهی ساده، دوباره پیداش کردم.
هر بار که این جملات رو میگم، حس میکنم پنجرههای این خونه رو باز میکنم، هوا عوض میشه، نور میاد تو، و دوباره میتونم راحت نفس بکشم.
و این، برای من بزرگترین هدیهی این مسیر بوده: آرامش. آرامشی که از بیرون نیومده، بلکه از عمق وجودم جوشیده.


🌹🙏
👌👌👌👏👏👏
خیلی زیبا بود ممنونم چقد با خوندن این مطلب آروم شدم
به به ، اگر میشد این پست بدون کم یا زیاد شدن واژه ای ، بصورت ویس در میومد ازونا میشد که روزی میلیون بار میشه گوش داد و لذت برد و تکرار کرد … 🌞