اواخر دهه هفتاد، تب دفتر خاطرات همهجا رو گرفته بود. توی روستای ما هم هر کی یه دفتر خاطره داشت، حسابی خاص و باکلاس محسوب میشد. منم، مثل خیلیها، وسوسه شدم و برای خودم یه دفتر خریدم. اما یه مشکل بزرگ داشتم؛ تا میخواستم بنویسم، ذهنم قفل میکرد. دفتر بود، خودکار بود، ولی نوشتن بلد نبودم!
اون موقع فکر میکردم نوشتن یه مهارته که باید آموزش ببینی تا بلدش شی. بعدها فهمیدم نوشتن بلدی نمیخواد، فقط کافیه بلد باشی فکر کنی. اگه بتونی فکر کنی، میتونی بنویسی. فقط باید جرات کنی که افکارت رو بریزی روی کاغذ.
اما اون موقع با درک کودکانه خودم، حس میکردم مشکل از ننوشتن نیست، از بلد نبودنه. واسه همین، تصمیم گرفتم از دفتر خاطرات بقیه الهام بگیرم. از دخترعمویم پرسیدم: “وقتی میخوام بنویسم، مغزم قفل میشه، تو چطور مینویسی؟” اونم چند صفحه از دفترش رو که خیلی شخصی نبود، داد دستم.
با دقت خوندم و متوجه یه الگوی جالب شدم. میدیدم که همه جزئیات روزش رو نمینویسه، فقط مهمترینها رو میگه. هر خاطرهاش رو با این جمله شروع میکرد: «امروز صبح ساعت … از خواب بیدار شدم.» بعدش یه سری اتفاقهای شاخص روز، حس و حال برگشتن به خونه، ناهار خوردن، یکی دو تا خاطره از عصر و شب، و در نهایت «ساعت … خوابیدم.»
اینجا بود که انگار یه کشف بزرگ کردم. فهمیدم خاطرهنویسی هم فرمول داره! با همین فرمول، فرداش نشستم و نوشتم. و تا سالها، فقط با همین قالب پیش رفتم. هیچ خلاقیتی به خرج نمیدادم. هر صفحه مثل صفحه قبل. فقط مینوشتم که نوشته باشم.
بعد از چند ماه، وقتی برگشتم و خاطرات قبلیم رو خوندم، با خودم گفتم: “این چه چیزای مسخرهایه که نوشتم؟!” اما ته دلم میدونستم هنوز کسی اینا رو نمیخونه، فقط برای دل خودمه. اون سالها، داشتن تعداد زیاد دفتر خاطرات، یه جور کلاس داشت. هر کی بیشتر داشت، انگار شخصیت مهمتری داشت. و منم داشتم برای این «جایگاه اجتماعی» مینوشتم.
تا اوایل دهه هشتاد، خاطرهنویسی گهگاهیم ادامه داشت. اون زمان کتابهای خودیاری زیادی میخوندم و هر چی یاد میگرفتم، توی دفتر مینوشتم. بعضی وقتها هم نوشتههامو برای مجله موفقیت میفرستادم؛ با این امید که شاید چاپ کنن. ولی هیچکدوم رو چاپ نکردن.
با وجود این، هر ماه با کلی ذوق میرفتم شهر، مجله رو میخریدم که شاید بالاخره مطلبم چاپ شده باشه. ولی همیشه ناامید برمیگشتم. کمکم بیخیالش شدم، اما هنوز عاشق مجله بودم، مخصوصاً مطالب شیوانا و نوشتههای استاد مسیحا برزگر.
تا اینکه یه روز تابستونی، مثل همیشه با قطار رفتم شهر تا شماره جدید مجله رو بخرم. شماره ۱۰۵ بود. مجله رو گرفتم، ورق زدم، رسیدم به فهرست… یه لحظه خشکم زد:
«چطور مراقبه کنیم؟ – یاسین رحمانی»
با خودم گفتم: “نه بابا، حتما یه یاسین رحمانی دیگهست!” ولی وقتی رفتم صفحه مربوطه، دیدم نه… خودمم! همون مطلبیه که فرستاده بودم! باورم نمیشد. هیجانزده بودم. صدبار مطلب رو خوندم تا برگردم خونه و خبر رو به همه بدم.
اما وقتی رسیدم روستا، فهمیدم کسی این موفقیت رو درک نمیکنه. هر کی میپرسید: «پول توش هست؟»
میگفتم: «نه… ولی اینکه نوشتهم توی یه مجله معتبر چاپ شده، یعنی کارم خوب بوده.»
اونا اما میگفتن: «این چیزا فایده نداره. برو باغ کار کن که شب گرسنه نمونی.»
ذوقم کمکم سرد شد. با خودم گفتم شاید واقعاً اتفاق خاصی نیفتاده. فقط یه مطلب توی مجله چاپ شده، نه بیشتر. اون شماره مجله که برام حکم گنج داشت، توی خونه افتاد و خاک خورد. بعداً هم توی یکی از اثاثکشیها گم شد و دیگه هیچوقت پیداش نکردم.
دیگه چیزی برای مجله نفرستادم. فقط گاهی توی یه وبلاگ توی بلاگفا مینوشتم. نوشتن کمکم از زندگیم رفت.
تا اینکه از ابتدای دهه ۹۰، کمکم با شعر حجم نوشتن رو از سر گرفتم. سال ۹۴، وقتی وارد دنیای مربیگری زندگی (لایف کوچینگ) شدم، دوباره نوشتن جدیتر شد. سال ۹۷ اولین کتابم، «تا عشق» منتشر شد. بعد از اون، کتاب «راهنمای مسیر» در سال ۱۴۰۱ و بالاخره سومین کتابم، «آنگونه که هست» که امسال یعنی ۱۴۰۴ منتشر شد.
از اون روزهایی که فکر میکردم هیچوقت نمیتونم خوب بنویسم تا امروز که کتاب مینویسم، مسیر سادهای طی نکردم. خیلی طول کشید تا مسخرهشدنها و دیدهنشدنها رو پاکسازی کنم.
اینا به این معنی نیست که من از نظر ادبی نویسنده بزرگی هستم، ولی اینکه تونستم افکار و تجربیاتم رو به زبان ساده بنویسم و در قالب کتاب یا پستهای وبلاگم منتشر کنم، برای من یعنی یه پیروزی بزرگ.






🎀💚🎀
👏👏👏
واقعا شما بی شک فرشته روی زمین برای ما هستید با مثال ها. داستان زندگیتون سعی میکنید مطالب را برای ما آسان و قابل فهم کنید بعد بدونیم چه تجربه های داشتید با دوره پاکسازی همه چیز برگشت و ارزش خودشناسی و هواپونوپونو رو درک کنیم
موفق باشید
آفرین به شما عالی
چقد خوبه که ادامه دادین منم خیلی دوست داشتنی هایی داشتم که واسم پیروزی و موفقیت بود ولی آدمای امن زندگیم باعث شدن کلا تغییر مسیر بدم
موفق باشید.
من دوره رو گوش دادم خیلیزشیرین و کاربردی پیش میره ممنوون