دکارت توی روز دوم سفر فلسفی خودش، بعد از شک به همه چیز، خودش رو مثل کسی میبینه که توی یه آب عمیق افتاده باشه. شنا بلد نیست، زمین محکمی زیر پاش نیست تا اون رو اهرم کنه و خودش رو از آب بیرون بکشه. اما تصمیم میگیره ادامه بده: «همین راه رو ادامه میدم!»
تصمیم قبلیاش مبنی بر شک به همه چیز، حالا پایه و اساس مسیرش میشه: «هر چیزی که کمترین تردیدی توش باشه، کنار میگذارم.» فرض میکنه که تمام آنچه میبینه، پنداره. حتی ممکنه خدا یا یه موجود شیطانی داره دنیا رو بهش القا میکنه و هیچ چیز واقعی نیست.
اما یه سوال میمونه: آیا اینکه الان در حال فکر کردن هست رو کسی میتونه شک کنه بهش؟ حتی اگه همه چیز توهم باشه باز اون داره فکر میکنه، او هنوز فکر میکنه، هنوز هست. همینجا به «من هستم» میرسه. نمیدونه «من» دقیقاً چیه، اما میدونه که هست. حتی اگر تمام حواسش فریب بخورن، باز هم او وجود داره، چون اندیشه میکنه.
پس میپرسه: «من چیستم؟» و پاسخ میده: کسی که میاندیشه. و ادامه میده: «چی میاندیشه؟» پاسخ ساده و قاطع: چیزی که شک میکنه.
همین شک، زمین سفتی میشه که میتونه روی اون قدم بزنه و دنیای فلسفه رو کشف کنه.
برای اینکه بهتر بفهمیم، دکارت یه مثال میاره: موم. موم رو میبینیم؛ رنگ، شکل، بو و حتی مزهای داره. بعد موم رو حرارت میدیم، شکلش تغییر میکنه، رنگش تغییر میکنه، بو و مزهش تغییر میکنه. آیا هنوز موم هست؟ بله، موم هست.
پس چه چیزی باعث میشه با وجود تغییر همه ویژگیها، هنوز همون موم باقی بمونه؟ دادههای حواس ما لزوماً ماهیت واقعی چیزها رو نشون نمیده؛ چیزی فراتر و عمیقتر هست که هویت واقعی اون چیز رو نگه میداره.


👌👌👌👌
😐😐😐