روزهای اول قطعی اینترنت سه ماهه بود. حدود ۱۱ و ۱۲ اسفند ۱۴۰۴. عزیزی که نمیشناختمش یه داستان کوتاهی رو برای من فرستاد. خوندمش و بسیار تکان دهنده بود. یه تکه از متنش که خیلی من رو تحت تأثیر قرار داد رو کپی کردن توی یادداشتهام.
چند روز بعد دوباره اون متن رو بارها و بارها خوندم. هدایتی روشن از خداوند بود انگار که مسیر رو بهم نشون داد. اون موقع زیاد نفهمیدم چی شد، ولی الان حدود سه ماهه داره میگذره و تازه اینترنت جهانی وصل شده، متوجه میشم چه راهنمایی بزرگی بود.
بعدش رفتم که از ایشون بپرسم منبع این متن کی هست؟ نویسندهاش کی هست؟ آیا از کتاب خاصی برداشته شده و… که دیدم ایشون از اون شبکه داخلی، حساب کاربریش رو حذف کرده و هیچ جوره نتونستم بهشون دسترسی پیدا کنم.
به هوش مصنوعی و جستجو در اینترنت و… هم متوسل شدم ولی نتونستم هیچ نشونهای از منبع این داستان پیدا کنم.
کلیت داستان این بود که:
یه سرباز سامورایی که با همرزمهاش توی جنگل به خواب رفته بودند، نیمههای شب با صدای شمشیر و هیاهو بیدار شد. همهجا تاریک و مهآلود بود. هیچ خبری از یارانش نبود و دورش رو سربازهایی گرفته بودند که نمیدونست اونا کی هستند و چرا میجنگند.
نمیدونست دوستاش کجا هستند!
آیا همشون رو کشتند؟
آیا فرار کردند و اگه فرار کردن چرا من رو بیدار نکردن؟
من الان دارم با کی میجنگم؟
فرمانده کجاست؟
باید فرار کنم یا به جنگیدن ادامه بدم؟
اینجای داستان یه مونولوگی توی داستان بود که خیلی تکان دهنده بود و تبدیل شد به فانوس تاریکیهای این سه ماه و آینده من.
توی این متن، همواره دشمن رو اون مشکل و چالشی که توی زندگیتون دارید در نظر بگیرید و با این نگاه متن رو بخونید:
شب دشمنِ چشم است، اما نه دشمنِ دل.
چشم در تاریکی گم میشود، سایه را با انسان، شاخه را با نیزه، و مه را با انبوه جنگاوران اشتباه میگیرد.
اما دل، اگر آموخته باشد که نلرزد، در تاریکی هم راه خود را میشناسد.
آنکه تنها به چشم تکیه دارد، با خاموش شدن نور، از درون هم خاموش میشود.
اما آنکه دلش را پیشتر در آتش انضباط گداخته، در سیاهی نیز کور نیست.
شب میتواند فاصلهها را ببلعد، میتواند چهرهها را پنهان کند، میتواند هر صدایی را دوپهلو سازد؛
اما نمیتواند وظیفه را محو کند.
نمیتواند شرافت را از میان ببرد.
نمیتواند دست مرد را بلرزاند، مگر آنکه پیشتر دلش لرزیده باشد.
پس بگذار شب هرچه میخواهد بر دیدگانم پرده بیفکند؛
تا وقتی دل هنوز جای خود را میشناسد، من گم نشدهام.
اگر یارانم افتادهاند، من آخرین نَفَسِ جمعم.
اگر آنان بر خاک خفتهاند و صدایشان دیگر از این مه بازنمیگردد،
پس آنچه از ما باقی مانده، تنها این تن نیست؛
این عهد است، این نام است، این رشتهایست که از مرده به زنده میرسد و نمیگذارد صف ما بهراستی شکسته شود.
من در این دم، تنها یک فرد نیستم؛
من حافظِ خاطرهٔ ایستادگی آنانم.
اگر افتادهاند، نباید بگذارم افتادنشان به فراموشی یا خواری آلوده شود.
آخرین نفسِ جمع بودن یعنی با هر دم، نام کسانی را حمل کردن که دیگر نفسی ندارند.
اگر قرار است این حلقه در من پایان یابد،
دستکم پایانش با گریز و آشفتگی نباشد،
بلکه با قامتی باشد که هنوز نشکسته،
با ضربهای که هنوز معنا دارد،
با سکوتی که از وفاداری سنگین است، نه از ترس.
اگر پراکندهاند، باید راه بازگشتشان را با تیغهام نگاه دارم.
پراکنده شدن همیشه شکست نیست؛
گاه طوفان صف را میشکند، بیآنکه اراده را بشکند.
شاید هر یک در جایی از این جنگل، میان مه و خون و ریشههای نمکشیده،
به دنبال نشانهای میگردند تا دوباره به هم برسیم.
اگر چنین است، من نباید تنها برای خودم بجنگم.
باید چون میخی در دلِ آشوب فرو بروم،
چون نشانهای که بگوید: هنوز راهی هست، هنوز جایی برای بازگشت هست، هنوز کسی ایستاده است.
تیغه تنها برای کشتن نیست؛
گاه تیغه مرز میشود،
دری میشود که بر دشمن بسته میماند تا دوست از آن بگذرد،
زمانی میشود که با خون خریده میشود تا یاری بتواند نفس تازه کند و مسیر را پیدا کند.
اگر یارانم پراکندهاند، من باید آن لحظهٔ پیوند دوباره باشم،
هرچند کوتاه، هرچند پرهزینه،
هرچند به بهای آنکه خودم هرگز از آن راه عبور نکنم.
اگر فریب خوردهام، باید بیش از پیش هوشیار باشم.
خشم از فریب، خود دامِ دوم است.
مردی که بفهمد فریب خورده و همان دم به خشم پناه ببرد،
برای بار دوم نیز شکست خورده است.
فریب را با شتاب جبران نمیکنند؛
با دقت، با سکوت، با بریدنِ زنجیرِ توهم جبران میکنند.
اگر دشمن مرا به تاریکی، به تنهایی، به بیخبری کشانده،
پس مقصودش تنها محاصرهٔ تنم نبوده؛
خواسته است اندیشهام را هم آشفته کند،
دستم را زودتر از فهمم به حرکت وادارد،
و مرا وادار کند که با ترس خودم بجنگم، نه با او.
پس درست از همینجا باید بیدارتر شوم.
هر صدایی را دوبار بشنوم،
هر سایه را پیش از بریدن، بشناسم،
هر گام را چنان بگذارم که گویی زمین نیز ممکن است دروغ بگوید.
فریبخورده بودن ننگ نیست، اگر بیداری پس از آن عمیقتر باشد.
ننگ آن است که آدمی، پس از دیدن دام، باز هم با همان پای نخست در آن قدم بگذارد.
ترس در سینه هست، اما صاحبِ دستهای من نیست.
ترس را انکار نمیکنم.
فقط کودن یا دیوانه است که در دلِ این هیاهو بگوید هیچ لرزشی در جانش نیست.
ترس هست: در تپش تند خون، در خشکی دهان، در تیز شدن گوش، در سنگین شدن لحظه.
اما بودنِ ترس به معنای فرمانرواییِ آن نیست.
اسبِ وحشی اگر در میدان باشد، باید مهارش کرد، نه آنکه وانمود کرد وجود ندارد.
ترس اگر رام شود، چشم را تیزتر میکند،
گوش را بازتر میکند،
تن را از سستی میرهاند.
اما اگر مهار را از دست بگیرد،
همان دستی را که باید دقیق باشد، کور و شتابزده میسازد.
پس بگذار ترس در سینهام بتپد؛
او مهمانِ این شب است، نه اربابِ من.
دستهای من باید از آموزش فرمان ببرند،
از عهد فرمان ببرند،
از سالهایی که برای همین لحظه صرف شده فرمان ببرند،
نه از لرزشی که میآید و میرود.
دل میتواند بلرزد و با این حال، دست میتواند استوار بماند.
شجاعت، نبودنِ ترس نیست؛ بلکه، اطاعت نکردن از ترس است.
تا وقتی ندانم چه کسی پیش رویم ایستاده، تیغهام شتاب نمیکند.
تاریکی جای غرور نیست.
در روشنایی هم شتاب، اغلب فرزندِ حماقت است؛ چه رسد به شب،
که در آن دوست میتواند جامهٔ دشمن بر تن داشته باشد و دشمن، سکوتِ دوست را تقلید کند.
شمشیر اگر پیش از شناخت فرود آید،
دیگر ابزارِ شرافت نیست،
چوبدستیِ وحشت است.
من برای آن نیاموختهام که هر آنچه تکان خورد ببرم؛
برای آن آموختهام که در آشوب نیز فرق بگذارم.
پس پیش از ضربه، گوش میدهم،
نَفَس را میسنجم،
واژه را میآزمایم،
جهتِ گام را میفهمم،
و اگر لازم باشد، یک لحظه بیشتر صبر میکنم تا یک عمر کمتر ننگ بکشم.
اما وقتی بدانم، تردید نمیکنم.
شناخت اگر حاصل شد، وقتِ دودلی گذشته است.
تیغهای که در لحظهٔ فهم هنوز سرگردان بماند،
نه جان را حفظ میکند، نه حرمت را.
درنگ تا پیش از یقین، خرد است؛
درنگ پس از یقین، سستی.
و سستی، در میدان، به بهای جانِ خود و دیگران تمام میشود.
پس یا تیغه در نیام میماند، چون هنوز زمانش نرسیده؛
یا چون آذرخش فرود میآید، چون زمانش فرا رسیده است.
فرمانده اگر نیست، انضباط باید درون من زنده باشد.
اطاعتِ واقعی آن نیست که فقط با شنیدن صدا از بیرون به حرکت درآیی.
آن اطاعت هنوز ناپخته است.
اطاعتِ کامل وقتیست که فرمان، از بس در جان نشسته،
در غیابِ فرماندهنده نیز زنده بماند.
اگر فرمانده افتاده باشد،
اگر از من دور شده باشد،
اگر صدایش در هیاهوی فولاد گم شده باشد،
آیا من نیز باید فروبپاشم؟
اگر چنین باشد، پس من هیچگاه مردِ نظم نبودهام؛ تنها سایهای بودهام که کنار دیوارِ قدرت میایستاده.
انضباطِ راستین یعنی در تنهایی نیز همانقدر دقیق باشی که زیر نگاه دیگران؛
در بیخبری نیز همانقدر سنجیده باشی که هنگامِ دریافت فرمان روشن.
اکنون که بیرون خاموش است،
باید آنچه سالها از بیرون شنیدهام از درون برخیزد:
چگونه بایستم، چگونه عقب بنشینم، کجا حمله کنم، کجا صبر کنم،
چه چیزی را حفظ کنم و چه چیزی را رها.
اگر فرمانده نیست،
پس آزمون آغاز شده است:
آیا نظم تنها بر دوشم پوشانده شده بود،
یا در استخوانم نشسته است؟
مرگ اگر اینجاست، بگذار مرا خمیده نبیند.
مرگ را با خواهش نمیتوان دور کرد،
با فریاد نمیتوان ترساند،
با انکار نمیتوان نابود کرد.
او اگر آمده باشد، راهش را میداند.
اما میان آنکه مرگ را در حال خزیدن میپذیرد و آنکه ایستاده به استقبالش میرود،
فاصلهای هست که نامش کرامت است.
خمیده بودن تنها شکلِ تن نیست؛
گاه مردی ایستاده است اما روحش پیشتر زانو زده.
من از آن زانو زدن میگریزم.
اگر این آخرین ساعت است،
بگذار آخرین تصویرم از خودم،
پشتِ گردی نباشد که از هراس جمع شده،
چشمی نباشد که حرمتش را به التماس فروخته،
دستی نباشد که پیش از برخورد، از خود خالی شده است.
بگذار مرگ، اگر چشم دارد،
مرا در حالی ببیند که هنوز میان من و وظیفهام فاصلهای نیفتاده؛
که هنوز تیغهام معنای خود را فراموش نکرده؛
که هنوز تنم، هرچند زخمی،
روح را رسوا نکرده است.
زیرا گاهی آدمی نمیتواند زمانِ مرگش را انتخاب کند،
اما میتواند شکلِ ایستادنش را انتخاب کند.
و همین انتخابِ
آخر،
تمام زندگی او را معنا میکند. /پایان متن
این متن برای من چراغ زندگیم توی شرایط سخت بود. گفتم با شما هم به اشتراک بزارم شاید عزیزی به این متن نیاز داشته باشه.

💚🙏💚🙏🙏
خیلی زیبا بود استاد ممنونم از شما
با سلام و سپاس فراوان حضور استاد ارزشمند و همه دوستان و همسفران کاروان عشق روان بسوی آستان جانان. اما در باره من آن پیام بسیار عالی، نورانی، امیدبخش و نوید بخش جدیدی را که در این بهبوهه مسائل و مشکلات و هجوم ترس و تردیدها و ناامیدی دریافت کردم این پیام الهی در قالب ابیاتی از جناب مولانا جان محمدی از کتاب ارزشمند مجالس سبعه او بود که میفرماید : چون رو به من شدی، تو از شیر مترس چون دولت تو منم، ز ادبیر (بدبختی) مترس از چرخ چو آن ماه به تو همراه است گر روز بگاه… ادامه دیدگاه
درود و مهر استاد مهربان سپاسگزارم كه اين متن بي نظير را با ما به اشتراك گذاشتيد. غوغايي بود براي من. اين روزها درگير بيماري سختي هستم كه ترس از مرگ وجودم را گرفته بود بسيار دلنشين بود ايستاده بايد بود نه خميده و خدا نگهبان ماست♥️
عااالی بود استاد سپاسگزارم
سلام استاد عالی و پر مفهوم بود متشکرم
استاد عزیز ممنون از به اشتراک گذاری این متن زیبا،انگار من هم مخاطب خاص این متن زیبا بودم،
عالی بود و البته تکان دهنده!!