امروز تصمیم گرفتم کمی از کتاب جهان همچون اراده و تصور رو بخونم. یه دیالوگی نظر من رو جلب کرد. این رو با هم بخونیم:
توی جلد دوم، دفتر اول میگه:
“ذهن: من هستم، و در کنار من هیچ نیست، چرا که جهان تصور من است.
ماده: ابله گستاخ! من هستم، و در کنار من هیچ نیست؛ چرا که جهان صورت فانی من است. تو صرفا پیآمد بخشی از این صورت هستی و یکسره اتفاقی هستی.
ذهن: چه غرور ابلهانهای! نه تو و نه صورت تو بدون من وجود نخواهید داشت؛ تو موکول به من هستی. آن که مرا از اندیشه بیرون کند، و باور داشته باشد که هنوز هم میتواند به تو بیاندیشد، گرفتار فریبی دهشتناک است؛ زیرا هستی تو بیرون از تصور من تناقضی واضح است و درخت آهن. تو هستی صرفا بدین معنی است که تو توسط من تصور میشوی. تصور من جایگاه هستی تو است؛ از این رو، من اول شرط آنام.
ماده: خوشبختانه باد گستاخی ادعایات به سرعت و به راستی و نه با الفاظ خالی، خواهد خوابید. چند لحظه میگذرد، و تو حقیقتا دیگر نیستی؛ تو با همهی غرور و فخرت، در هیچ فرو رفتهای، همچون یک سایه در گذشته غوطه خوردهای، و به تقدیر دیگر صورتهای فانی من تن دادهای. اما من، منِ بیکموکاست از هزاره تا هزاره، در طول زمان بیپایان، باقی میمانم و بیحرکت شاهد نمایش صورتهای متغیر خود خواهم بود.
ذهن: این زمان بیپایان، که زندگی در سرتاسر آن مایهی مباهات تو است، همچون مکان بیپایانی که اشغال میکنی، تنها در تصور من حاضر است؛ در حقیقت، زمان صورت صرف تصور من است و من آن را از پیش آماده در خود دارم، و تو خود را در آن نمایان میسازی. زمان تو را پذیرا میشود، و تو پیش از هر چیز به این طریق وجود داری. اما استهلاکی که تو مرا بدان تهدید میکنی هیچ گزندی به من نخواهد رساند، وگرنه تو نیز نابود خواهی شد. به عکس، نابودی تنها از آن فردی است که صرفا اندک زمانی کوتاه حامل من خواهد بود، و همچون هر چیز دیگری، تصور من است.
ماده: حتی اگر من این را نیز بر تو ببخشم، و تا آنجا که پیش روم که هستیات را، که به طرزی جداییناپذیر با هستی این افراد فانی گره خورده، چون چیزی بنگرم که به خود خود وجود دارد، باز هم وابسته به هستی من میماند. زیرا تو تنها مادام که عینی، دارای ذهن هستی؛ و آن عین من هستم. من شالوده و محتوای آنام، و آنچه در آن پایدار است، و چیزی که آن را سر پا نگاه میدارد، و بدون آن همانقدر سست و ناپیدار و غیرواقعی است که احلام و اوهام افراد تو، که حتی محتوای خیالی خود را نیز از من وام گرفتهاند، سست و ناپایدار و غیر حقیقیاند.
ذهن: بهتر از انکار هستی من به خاطر ارتباطش با افراد برحذر باشی؛ زیرا دست به همان میزان که من به طرزی جداناشدنی به اینها گره خوردهام، تو نیز به “صورت”، یعنی خواهرت، بستهای و تا به حال هرگز بدون آن ظاهر نشدهای. هرگز هیچ چشمی نه من و نه تو را برهنه و مجزا ندیده است؛ زیرا ما هر دو صرفا امور انتراعی هستیم. در نهایت، یک وجود است که خود را درک میکند و توسط خود درک میشود، اما وجود فینفسهاش نه میتواند شامل مُدرک شود و نه میتواند عبارت از مُدرک باشد، یعنی آنگونه که اینها میان ما تقسیم شدهاند.
هر دو: پس ما به طرزی جدایی ناپذیر همچون اجزای لازم یک کل، که هر دوی ما را شامل میشود و از طریق هر دوی ما وجود دارد، مرتبطایم. تنها یک سوتفاهم میتواند ما را چون دشمنان مخالف یکدیگر جلوه دهد، و منجر به این نتیجه نادرست گردد که هر یک هستی دیگری را، که هستی خودش با آن میآید و میرود، مورد تردید قرار میدهد.”
قصد ندارم درباره این مبحث چیزی بنویسم، یا بخوام شرحش بدم. فقط این گفتگوی بین ذهن و ماده باعث میشه آگاهی ما عمیقتر و وسیعتر شه. باعث میشه به جهان پیش رومون، به زندگی روزمرهمون (حالا توی جنگ هستیم یا زندگی عادی جریان داره)، نگاهی فراتر از اینکه:
ماده آنجاست، آن بیرون – من اینجا هستم.
داشته باشیم.
و اینجوری سفری آرام از رئالیسم خام به ایدهآلیسم داشته باشیم.

استاد عزیز من از این متن و متنهای دیگه ای که از این کتاب زیبا گذاشتید، برای خودم اینطور برداشت کردم ؛ که جهان بیرون بدون فهم و ذهن ما فقط مجموعه ای از داده های خامه، واین فهم ماست که اونها رو تبدیل به جهان واقعی میکنه، پس میشه گفت که این ذهن ماست که به اتفاقهای بیرون معنا میده، و اگه بخوام جور دیگه هم بهش نگاه کنم ، جز من موجود دیگری نیس و تمام در تصورات ذهن ابدی ماست ، من با تمامی جهان یکی هستم! ممنون میشم باز بیشتر از این کتاب برامون بذارید تا… ادامه دیدگاه
سلام، این متن مثل تلنگری برای هر انسان هستش.
کاش چند جمله درموردش توضیح بدید تا جهان بینی و برداشت کامل شمارو هم که باعث اگاه شدن بیشتر امثال من میشه بدونیم.
من از نظر روحی به شنیدن این موضوعات نیاز دارم.لطفا اگر امکانش هست توضیح بفرمایید و نکته هاش رو بنویسید.با تشکر از شما