توی قطار نشستم و از شهرمون دارم میرم تهران برای انجام یه سری کارهای اداری. عضلات شونهام منقبضه و یه فشاری روی قفسه سینهام هست. احساس این رو دارم که با زنجیر من رو بستند و دارن میکشن اینور و اونور.
میدونید همه این حسها به چه خاطر هست؟ چون من هم از کارهای اداری بدم میاد، هم از قطار! این چند مدت اخیر به طور خاص این چند هفته اخیر، زندگی من رو مجبور کرد که هر روز، حدود ۴ ساعت توی قطار بشینم و روزها درگیر کارهای اداری باشم که اساسا قرار نیست باعث پیشرفت توی زندگیم شن.
همه اینها فقط برای این هست که یه سری موانع که توی زندگیم قرار داده شده رو بردارم!
خودم رو هی در این خود ناراحت و عصبانی غرق میکنم تا بتونم با نگاهی پدیدارشناختی تجربهام رو مطالعه کنم. دوباره خودم رو به اون نگاه از بالا پیش فرضی که دارم میبرم. این جابجایی زاویه نگاه باعث میشه درسهای زندگیم رو بهتر ببینم.
زندگی آگاهانهای که من بهش رسیدم از این جنسه. یه آرامش مطلق و بدون مشکل نیست. بلکه به همه چیز از بالاتر نگاه میکنم. این نگاه از بالا، وسط بدوبدوهای زندگی و حتی اعصابخوردیها، یه حس آرامش و قدرتی به من میده که جنسش با آرامشی که از روی بیمشکل بودن باشه فرق داره.
