همواره در حال تجربه کردنیم. تجربه هر آن چیزی که برابر ما پدیدار میشود. جدای از تمام برچسبهایی که بر آن چیزی که در برابر ما پدیدار میشود میزنیم، این “تجربه کردن” هست که مهم است.
اینگونه به نظر میرسد که پیش از هر چیزی، اینجا هستیم تا تجربه کنیم، غم را، خشم را، ترس را، شادی را… این تجربه کردن تا آنجا پیش میرود که میگوییم: “آمدهایم تا تجربه کنیم مرگ عزیزانمان را و در نهایت، مرگ خودمان را.”
تصمیم میگیرم این را به عنوان هدف پایه آدمی از وجود داشتن در نظر داشته باشم. در درونم چه اتفاقی میافتد؟ افکارم به کدام سمت کشیده میشوند؟ چه احساساتی در من فعال میشوند؟
من این را اینگونه تجربه میکنم که همه چیز برای من شفافتر و خنثیتر میشود.
در حال تجربه غمی هستم. قبل از این نگاه، من با این غم تماما یکی بودم و خیلی اذیت میشدم. اکنون وقتی توجه را از اینکه “من غمگین هستم” برداشته و به “من در حال تجربه این غم هستم” میبرم کمتر اذیت میشوم. دیگر من غم نیستم، بلکه من، در حال تجربه غم هستم. این تفاوت بزرگی را به وجود میآورد. یک خودآگاهی وسیع که من را به جایگاه اصلی خودم یعنی نظارهگر بودن بازمیگرداند.
نه اینکه غم را نبینم، یا از آن فرار کنم؛ بلکه غم را تجربه میکنم و در حین تجربه آن، آگاه هستم که “من غم نیستم” بلکه “من در حال تجربه غم هستم.”
این تجربه اولیه من از پیشفرض گرفتن این مفهوم است که:
“هستم تا همین چیزی که در حال تجربه کردن آن هستم را تجربه کنم. “
این فقط یک تجربهی لحظهای از پیشفرض قرار دادن یک باور و مفهوم بود. شما هم میتوانید این نگاه را امتحان کنید. به نظرم اگر این نگاه را طولانیتر و در تجربههای مختلف زندگی ادامه دهم، نظارهگریام تقویت میشود.

،من غم نیستم من در حال تجربه غم هستم ،این جمله عالی بود 🙏🌹