وقتی اولین سطرهای کتاب «جهان همچون اراده و تصور» شوپنهاور رو خوندم، انگار یه دریچه تازه به روم باز شد. با یه حقیقت ساده شروع میکنه، ولی همین سادگی، انگار کل باورها و دیدگاههاش رو میگه: «جهان، تصور منه.»
میگه اگه خوب نگاه کنیم، این حقیقت توی همه موجودات زنده هست. اما فرق ما آدما با بقیه موجودات اینه: ما میتونیم به این موضوع آگاه بشیم؛ و همین آگاهی، همون لحظهایه که بینش فلسفی شروع میشه.
شوپنهاور میگه همه دستهبندیهای جهان (از بزرگترین تا ریزترین) در نهایت برمیگردن به یه تقسیمبندی کلی: ذهن و عین.
- ذهن، همون جاییه که جهان رو درک میکنیم.
- عین، همون چیزیه که بیرون از ما دیده میشه: با زمان و مکان و همه کثرتهاش.
اینجا تازه متوجه میشیم جهان بیرون، بدون ذهن ما، اصلاً معنا نداره. جهان چیزی جز تصویری که توی ذهن ما ساخته میشه نیست.
تو بند دوم کتاب «جهان همچون اراده و تصور»، شوپنهاور حرف رو جدیتر میکنه: ذهن، نگهدارنده جهانه. هر چیزی فقط وقتی هست که در ذهن حضور داشته باشه. حتی بدن خود ما هم جزو «عین» حساب میشه. ذهن اما ناشناخته باقی میمونه؛ نه توی کثرت میگنجه، نه توی وحدت. فقط اونیه که میشناسه و هیچوقت خودش شناخته نمیشه.
جهان و زیر مجموعههای اصلیش برای او دو بخشه:
1. عین: ساختهی زمان و مکان، با همه کثرتهاش.
2. ذهن: بیرون از زمان و مکان، یکتا و مستقل.
این دو، مثل دو بال یه پرندهان؛ نبود یکی یعنی سقوط اون یکی.
برای من، خوندن این دو بخش، مثل این بود که پردهای از جلوی چشمم کنار بره. برداشتم این بود که جهان بیرون، بدون حضور ذهن، مثل صحنهای تاریک و بدون نور هست. این ما هستیم که با ذهنمون چراغ روشن میکنیم و جهان یا اون انرژی خام که شوپنهاور بهش میگه اراده، معنا پیدا میکنه.


واای چ خوب بود !!!
اینجا تازه متوجه میشیم جهان بیرون، بدون ذهن ما، اصلاً معنا نداره. جهان چیزی جز تصویری که توی ذهن ما ساخته میشه نیست.
سپاس از شما 😍😍😍
عالی👌👌👌