یه حس عجیبی دارم این روزا. از یه طرف توی آرامشام، انگار یه دریای آروم توی وجودمه. از طرف دیگه همزمان با این آرامش، یه فشار عجیبی هم وجود داره. یه خلأ بزرگ. انگار همهچی هست، انگار کاملام، ولی همزمان یه چیزی خیلی بزرگ هم کمه.
همین حسه که منو هل میده سمت نوشتن. وقتی مینویسم، یه بخشی از اون فشار خالی میشه. وقتی مینویسم، انگار دارم یه تیکه از این پارادوکس رو بیرون میکشم و جلوی چشمم میذارم. خوندن متون سخت مثل فلسفه هم توی این شرایط بهم آرامش عمیقتری میده. وقتی وارد متنهای فلسفی میشم، وقتی ذهنم رو میندازم وسط استدلالهای سخت و سوالهای عمیق، اون آتیش تند ذهنم یهجوری خاموش میشه. انگار فکر کردن عمیق، مثل آب روی آتیش میمونه.
به سالهای گذشته هم نگاه میکنم، کمکم دارم میفهمم که همین پارادوکس ـ همین ترکیب عجیب آرامش و فشار ـ موتور حرکت منه. اگه فقط آرامش بود، شاید هیچوقت حرکت نمیکردم. همین کمبود، همین حس “یه چیز بزرگ کمه”، منو هل میده جلو، میندازه وسط راهی که اسمشو میذارم «دارما».
میدونم ما آدما همیشه دنبال کلمه میگردیم، برای وصل شدن به روح زندگی. فکر میکنیم اگه درست حرف بزنیم یا درست بفهمیم، بهش میرسیم. ولی روح زندگی با کلمهها کار نمیکنه. بیشتر مثل جریانیه که توی درونم راه میافته و منو به سمت جایی میبره که حتی خودم دقیق نمیدونم کجاست. حس میکنم این “او میکشد قلاب را…”
هر چی جلوتر میرم، اینو بیشتر میفهمم. بیشتر میفهمم که همین تضادها، همین کشیده شدنها، بخشی از بازی زندگیه. همون چیزیه که منو نگه میداره توی مسیر.

👌👌👌👌
زیاد متوجه نشدم
🙏🙏🌸🌸🌸🌸💚
از متن و نوشته هایی بود که آدم دلم میخواد هی برگرده دوباره بخونه🌸🌸
خیلی زیبا بود