اگه بخوایم درباره قوم لاکوتا صحبت کنیم، شاید قشنگترین نقطه شروع، این جمله کوتاه باشه: میتاکوئی اویاسین (Mitákuye Oyás’iŋ).
این عبارت به زبان لاکوتا معمولا یعنی «همه خویشاوندان من» یا «ما همه با هم فامیل و پیوستهایم». اما ماجرا خیلی فراتر از یه شعار قشنگ درباره طبیعت یا یکیشدن با جهانه. برای مردم لاکوتا، این عبارت یه جهانبینی کامله. نگاهی که میگه انسان یه موجود جدا افتاده و مستقل از بقیه هستی نیست، بلکه وسط یه شبکه عمیق از روابط زندگی میکنه؛ رابطهای زنده با خانواده، جامعه، حیوانات، گیاهان، زمین، آسمان و نیروهایی که دنیا رو مقدس و رازآلود میکنن.
برای اینکه این نگاه رو بهتر لمس کنیم، باید کمی با تاریخ و فرهنگ لاکوتا آشنا بشیم.
آشنایی کوتاه با تاریخ و فرهنگ لاکوتا
لاکوتاها یکی از مردمان بومی دشتهای بزرگ آمریکای شمالی هستن و بخشی از مجموعهای بزرگتر به اسم «مردم هفت آتش شورا» به حساب میان. این مردم سالهای سال پیوند عمیق و تاریخی با دشتهای وسیع شمال آمریکا، بهویژه منطقهای که امروز به اسم داکوتای جنوبی شناخته میشه، داشتن.
یکی از مهمترین جاهای دنیا برای لاکوتاها، تپهها و کوهستانهای بلک هیلز بود. بلک هیلز برای اونها فقط یه منطقه جغرافیایی یا چند تا کوه زیبا نبود، بلکه یه جایگاه عمیقا معنوی و مقدس به حساب میاومد.
حتی توی قصههای آفرینش لاکوتا، نیاکانشون از طریق غارهای همین منطقه به سطح زمین اومدن. به همین خاطر،
وقتی از رابطه لاکوتا با طبیعت حرف میزنیم، منظورمون فقط چند درخت قشنگ نیست. برای اونها، سرزمین بخشی از هویت، ریشه و زندگی معنویشون بوده.
معنویت برابر با شیوه زیستن
توی فرهنگ لاکوتا، مفهوم مهمی به اسم واکان وجود داره؛ کلمهای که به چیزی رازآلود، مقدس و فراتر از روزمرگی اشاره میکنه. به همین خاطر نمیشه نگاه معنوی اونها رو راحت با کلماتی مثل مذهب یا تعاریف غربی توضیح داد.
معنویت برای لاکوتاها یه شیوه زیستن بود، نه چیزی جدا از زندگی روزمره.
دعا، رابطه با خاک، قبیله و آیینها کاملا به هم تنیده بودن. ارتباط با امر مقدس هم با تکرار چند تا جمله آماده توی یه جای خاص خلاصه نمیشد؛ گاهی آدم باید از شلوغی فاصله میگرفت، سکوت میکرد، روزه میگرفت و با تمام وجود گوش میداد.
داستان معنوی زن گوساله سفید بوفالو
یکی از قشنگترین داستانهای معنوی این قوم، ماجرای زن گوساله سفید بوفالو هست. روایتی که میگه زنی مقدس پیپ مقدسی رو به مردم هدیه داد و شیوه ارتباط و دعا با هستی رو یادشون داد. بوفالو هم که قرنها زندگی مردم باهاش گره خورده بود، توی این روایت جایگاه مهمی پیدا میکنه و در نهایت اون زن مقدس تبدیل به گوساله سفید بوفالو میشه تا پیوند انسان، زمین و امر مقدس همیشه زنده بمونه.
البته تاریخ واقعی لاکوتا فقط پر از جملات قشنگ و انرژی مثبت نیست. اونها توی قرن نوزدهم با هجوم شدید دولت و مهاجران، نقض پیمانها، از بین رفتن بوفالوها و جنگهای سختی روبهرو شدن و فشار زیادی رو تحمل کردن.
نامهایی مثل گاو نشسته یا اسب دیوانه یادگار همون دوران مقاومت هستن. این یعنی
وقتی از معنویت لاکوتا حرف میزنیم، یادمون نره این آرامش و خرد از دل تاریخی پر از رنج و ایستادگی بیرون اومده.
دعای روح بزرگ، نیایش لاکوتا
شاید معروفترین متنی که از لاکوتاها دستبهدست میشه، دعای روح بزرگه که به رئیس پرنده زرد نسبت داده شده. دعایی که میگه:
ای روح بزرگ،
ای تو که صدایت را در باد میشنوم
و نفست به تمام جهان زندگی میبخشد،
مرا بشنو.
من کوچک و ناتوانم.
به نیرو و خرد تو نیاز دارم.
بگذار در زیبایی گام بردارم
و چشمانم همیشه غروب سرخ و ارغوانی خورشید را ببینند.
دستانم را چنان کن که به آنچه آفریدهای احترام بگذارند
و گوشهایم را تیز کن تا صدایت را بشنوند.
مرا خردمند کن
تا آنچه را به قوم من آموختهای درک کنم.
بگذار درسهایی را بیاموزم
که در هر برگ و هر سنگ پنهان کردهای.
از من بخواه که نیرومند باشم،
نه برای اینکه از برادرم برتر باشم،
بلکه برای اینکه با بزرگترین دشمنم بجنگم:
خودم.
مرا همیشه آماده نگه دار
تا با دستانی پاک و چشمانی راست به سوی تو بیایم.
تا هنگامی که زندگی، همچون غروب خورشید، رو به پایان میرود،
روح من بتواند بدون شرمساری
به سوی تو بازگردد.
همه خویشاوندان من
جالب اینجاست که برای فهمیدن این نگاه عمیق، حتی نیازی به دعاهای طولانی هم نیست. همهچیز توی همون عبارت کوتاه خلاصه میشه: میتاکوئی اویاسین. یعنی همه خویشاوندان من.
وقتی میگیم همه خویشاوندان من، منظورمون فقط اعضای خانواده یا چند تا آدم دور و برمون نیست؛ این دایره، حیوانات، پرندهها، درختها و کل زمین رو بغل میگیره.
این خویشاوندی یعنی رابطه، یعنی پیوند و از همه مهمتر یعنی مسئولیتپذیری. وقتی بدونید جهان خویشاوند شماست، نوع رفتارتون با اتفاقات و پیرامونتون دیگه نمیتونه از خودتون جدا باشه.
زندگی مدرن مدام به ما یاد میده که خودمون رو جدا و تنها ببینیم؛ من در برابر دیگران، من در برابر جامعه، من در برابر جهان. اما این سنت کهن یه نقطه شروع دیگه داره: من درون این پیوندها معنا پیدا میکنم.
استفاده از قدرت برای غلبه بر خود نه دیگران
شاید قشنگترین بخش اون دعا هم همینه که قدرت رو برای برتری داشتن به دیگران نمیخواد. قدرت رو برای روبهرو شدن با درون خودش و غلبه بر خودش میخواد. این نگاه از ما دعوت میکنه به جای جنگیدن با بیرون و مقصر دونستن این و اون، برگردیم به درون خودمون و اول از همه با خرد، پذیرش و مسئولیتپذیری، رابطه خودمون رو با جهان پاکسازی و شفاف کنیم.
در نهایت دعا یعنی همین: یادآوری پیوندی که از قبل بین ما و کل هستی وجود داشته و هیچوقت هم قطع نمیشه.